تبلیغات
زندگی نامه و وصیت نامه شهدا - خاطرات جنگ تحمیلی 4
دوشنبه 26 اسفند 1387

خاطرات جنگ تحمیلی 4

   نوشته شده توسط: امید میرشکار    نوع مطلب :خاطرات جبهه ،

                                   


   جزغاله شده بود

 

هنوز نفس می کشید. از تو ی آتش که کشیدندش بیرون ؛ جزغاله شده بود. صورتش را نمی توانستی بشناسی. نمی توانست حرف بزند. خس خس می کرد. لب هایش تکان می خورد، ولی صدایش در نمی آمد. مصطفی سرش را نزدیک برد. گوشش را گذاشت روی لبش . انگار با هم درددل می کردند. او می گفت ، مصطفی گریه می کرد. نفس های آخرش بود. با چشم های نیمه بازش التماس میکرد. می گفت من را همین جوری دفن کنید .دلم می خواد همین جوری خدمت امام زمان برسم.