تبلیغات
زندگی نامه و وصیت نامه شهدا - 10خاطره از شهید کاوه
یکشنبه 20 اردیبهشت 1388

10خاطره از شهید کاوه

   نوشته شده توسط: امید میرشکار    نوع مطلب :خاطرات جبهه ،




1- كودك بزرگ ، طاهره كاوه


گفتم: اصلا چرا باید این قدر خودمون رو زجر بدیم و پسته بشكنیم، پاشیم بریم بخوابیم. با وجود این كه او هم مثل من تا نیمه شب كار می كرد و خسته بود، گفت: نه، اول اینا رو تموم می كنیم بعد می ریم می خوابیم؛ هر چی باشه ما هم باید اندازه خودمون به بابا كمك کنیم. یادم هست محمود مدام یادآوری می كرد: نكنه از این پسته ها بخوری! اگه صاحبش راضی نباشه، جواب دادنش توی اون دنیا خیلی سخته.اگر پسته ای از زیر چكش در می رفت و این طرف و آن طرف می افتاد، تا پیداش نمی كرد و نمی ریخت روی بقیه پسته ها، خاطرش جمع نمی شد.موقع حساب كتاب كه می شد، صاحب پسته ها پول كمتری به ما می داد؛ محمود هم مثل من دل خوشی از او نداشت ولی هر بار، ازش رضایت می گرفت و می گفت: آقا راضی باشین اگه كم و زیادی شده.

*************

2- سگ های آمریكائی ، طاهره كاوه

یك زن و مرد آمریكائی با سگشان آمدند داخل مغازه تا سیگار بخرند. سر و وضع ناجوری داشتند. محمود نگاه پر تنفرش را دوخت به چهره كریه آن مرد؛ شكسته بسته حالیش كرد ما سیگار نداریم، بعد هم با عصبانیت آن ها را از مغازه بیرون كرد. زن و مرد آمریکایی نگاهی به همدیگر كردند و حیرت زده از مغازه بیرون رفتند، آخر آن روزها كسی جرأت نداشت به آن ها بگوید بالای چشمشان ابروست.محمود روكرد به من و گفت: برو شلنگ بیار، باید این جا رو آب بكشیم. گفتم: برای چی؟ گفت: چون اینا مثل سگشون نجس اند.

*************

3- بایكوت ، طاهره كاوه

خاطرم هست، یك روز دختر بی حجابی آمد توی مغازه خانواده اش از آن شاه دوست های درجه یك بودند. محمود گفت: ما با شما معامله نمی كنیم، پرسید: چرا؟ گفت: چون پول شما خیر و بركت نداره. دختر با عصبانیت، با حالت تهدید گفت: حسابت رو می رسم ها! . محمود هم خیلی محكم و با جسارت گفت: هر غلطی می خواهی بكنی، بكن.تمام آن روز نگران بودیم كه نكند مامورهای كلانتری بیایند محمود را ببرند؛ آخر شب دیدیم در می زنند. همان دختر بود، منتهی با پدرش. خودشان را طلبكار می دانستند! محمود گفت: ما اختیار مالمان را داریم، نمی خواهیم بفروشیم. حرفش تمام نشده بود كه دختر با یك سیلی زد توی گوش محمود. خواست جواب گستاخی او را بدهد كه پدرم نگذاشت؛ آخر اگر پای مامورین به آن جا باز می شد، برایمان خیلی گران تمام می شد؛ توی خانه نوار، اعلامیه و رساله امام داشتیم. بعد از این موضوع محمود هیچ وقت به آن ها جنس نفروخت.


*************

4- خانه و خانواده ، محمد یزدی

علاوه بر مربی گری، مسئول كمیته تاكتیك هم بود. از آموزش ایست و بازرسی گرفته تا آموزش جنگ شهری و كوهستان را باید درس می داد. همه هم بصورت عملی. یك روز بهش گفتم: تو که این قدر زحمت می كشی، كی وقت می كنی به خودت و خانواده ات برسی؟ گفت: حالا وقت رسیدن به خانه و خانواده نیست. مكثی كرد و ادامه داد: مگه نمی بینی دشمن تو كردستان و جاهای دیگه داره چیكار می كنه؟گفتم این كه می گی درسته، اما بالاخره خانواده هم حقی دارن، حداقل هر از گاهی باید یك خبر از خانواده ات هم بگیری. گفت: به نظر من تو این دوره و زمونه، انسان همه هست و نیستش رو هم فدای اسلام و انقلاب بكنه، باز هم كمه. الان اگه لحظه ای غفلت كنیم، فردا مشكل بتونیم جواب بدیم. نه محمد، فعلاً وقت استراحت و سرزدن از خانواده نیست. بدجور به او غبطه می خوردم.


*************



5- تیرانداز ماهر ، علی آل سیدان

یكی از پاسدارها كه اسلحه یوزی داشت، سركوچه ایستاده بود و داد می زد:اگه مردی بیا بیرون، چرا رفتی قایم شدی، بیا بیرون دیگه. قصد بیرون آمدن نداشت؛ ضامن نارنجك را كشیده بود و مدام تهدید می كرد كه اگر به سمتش برود، نارنجك را پرت می كند بین مردم؛ چند دقیقه ای به همین نحو گذشت، ناگهان آن منافق از پشت پله ها پرید بیرون. تا آمد نارنجك را پرتاب كنه همان پاسدار پاهایش را به رگبار بست؛ آن قدر با مهارت این كار را كرد كه انگار عمری تیرانداز بوده است. دو سه سال بعد رفتیم تیپ ویژه شهدا. یك شب همین خاطره را برای كاوه تعریف كردم، گفت: این قدرها هم كه می گوئی كارش تعریفی نبود.پرسیدم مگر شما هم آن جا بودی؟خندید و گفت: اون كسی كه تو می گی خود من بودم.

*************



6- نیروی آماده ، احمد جاوید

تنها كسی كه با من آمد در سالگردها و هواپیما ها(1) محمود بود، اسناد و مدارك را جمع آوری می كرد، می برد بیرون و با سرعت برمی گشت.احتمال این كه بنی صدر، دستور حمله بدهد زیاد بود. یكی دو بار كه رفت و برگشت، چشمش به یك مسلسل افتاد كه وسط یكی از بالگردها بسته بودنش! آن را باز كرد و برد یك جای دورتر، روی زمین مستقر كرد. من كه رفته بودم توی نخش، از كوره در رفتم و با تندی بهش گفتم: می دونی كه بردن مدارك مهم تر از اسلحه هاست؟ چرا این كار را كردی؟ با تعجب نگاهم كرد و گفت: شاید هواپیماها بخوان دوباره حمله كنن، بردمش تا اگه حمله كردن ازش استفاده كنیم.بعدها فهمیدم بعضی از تجهیزاتی كه از هواپیما خارج كرده بود را با خودش برده بود كردستان، تا بر علیه ضد انقلاب و عراقی ها استفاده كند.

1- اردیبهشت 59، حمله ناموفق آمریكا به صحرای طبس.

*************



7- سربازان امام ، سید هاشم موسوی

بچه ها را جمع كردن توی میدان صبحگاه پادگان؛ قرار بود آیت ا... موسوی اردبیلی برایمان سخنرانی كنند. لابلای صحبت هایشان گفتند: امام فرمودند، من به پاسدارها خیلی علاقه دارم، چرا كه پا چسچ=دارها سربازان امام زمان (عج) هستند. كنار محمود ایستاده بودم و سخنرانی را گوش می دادم. وقتی آیت ا... اردبیلی این حرف را گفتند، یك دفعه دیدم محمود رنگش عوض شد؛ بی حال و ناراحت یک جا نشست مثل كسی كه درد شدیدی داشته باشد. زیر لب می گفت:"لا اله الا الله" تا آخر سخنرانی همین اوضاع و احوال را داشت. تا آن موقع این جوری ندیده بودمش. از آن روز به بعد هر وقت كلاس می رفت، اول از همه كلام امام را می گفت، بعد درسش را شروع می كرد. می گفت: اگر شما كاری كنید كه خلاف اسلام باشد، دیگه پاسدار نیستید، ما باید اون چیزی باشیم كه امام می خواد.


*************



8- آزمون الهی ، محمد كاوه «پد ر شهید»

از سر شب حالتی داشت كه احساس می كردم می خواهد چیزی به من بگوید، بالاخره سر صحبت را باز كرد و گفت: بابا! خبرداری كه ضد انقلاب تو كردستان خیلی شلوغ كرده؟ اگه بخوام برم اون جا، شما اجازه می دی؟ گفتم: بله. اجازه می دم، چرا كه نه، فرمان امامه همه باید بریم دفاع كنیم. پرسید: می دونین اون جا چه وضعیتی داره؟ جنگ، جنگ نامردیه؛ احتمال برگشت خیلی ضعیفه. با خنده گفتم: می دونم، برای این كه خیالش را راحت كنم، ادامه دادم: از همان روز اولی كه به دنیا آمدی، با خدا عهد كردم كه تو را وقف راه دین و حق كنم. اصلا آرزوی من این بود كه تو توی این راه باشی؛ برو به امان خدا پسرم.گل از گلش شگفت. خندید و صورتم را بوسید. بعدها به یكی از خواهرانش گفته بود: آن شب آقاجان، امتحان اللهی اش را خوب پس داد.

*************



9- گروه اسكورت ، شهید ناصر ظریف

نرسیده به سقز، یكی از ماشین ها كه مینی بوس بود از ستون خارج شد و شروع كرد به گاز دادن. بعداً فهمیدیم راننده اش فكر كرده، چون توی شهر هستیم، خطر كمین هم از بین رفته است. زیاد فاصله نگرفته بود كه افتاد تو كمین. همان اول كار یك تیر به پای راننده مینی بوس خورد. مینی بوس پر از نیرو بود؛ داشت به سمت پرتگاه می رفت. تنها دعا و توسل بود كه به دردمان خورد. یك لحظه دیدم مینی بوس لبه پرتگاه ایستاد.لاستیكش به یك سنگ بزرگ گیر كرده است. بچه ها پریدند بیرون و تو سینه كوه سنگر گرفتند. تا محمود خودش را رساند به سر ستون، محمد یزدی با كالیبرش آتش شدیدی ریخت روی سر ضد انقلاب. تیربار آخر ستون هم آمد كمك. بیشتر نیروهای تازه وارد، نمی دانستند كمین یعنی چه و این طور جاها باید چه كار كنند. محمود چند تا از بچه ها را از سمت راست گردنه كشاند بالا. یك گروه را هم از توی جاده حركت داد طرف خود گردنه، جائی كه بیشتر حجم آتش دشمن از آن جا بود. مانده بودم كه تاكتیك محمود چیست و چه نقشه ای دارد، اما مطمئن بودم كه منطقه و دشمن را خوب می شناسد. انتظارم خیلی طول نكشید؛ ضد انقلاب از سه طرف محاصره شد. حالا دیگر هیچ راهی جز فرار نداشت، فرار هم كرد.

*************



10 - شیفته ی محمود ، ابراهیم پور خسروانی

یكی از بچه ها به شوخی پتویش را پرت كرد طرفم. اسلحه از دوشم افتاد و خورد توی سر كاوه. كم مانده بود سكته كنم؛ سر محمود شكسته بود و داشت خون می آمد. با خودم گفتم: الان است كه یك برخورد ناجوری با من بكند. چون خودم را بی تقصیر می دانستم، آماده شدم كه اگر حرفی ،چیزی گفت، جوابش را بدهم. كاملاً خلاف انتظارم عمل كرد؛ یك دستمال از تو جیبش در آورد، گذاشت رو زخم سرشو بعد از سالن رفت بیرون. این برخورد از صد تا توگوشی برایم سخت تر بود. دنبالش دویدم. در حالی كه دلم می سوخت، با ناراحتی گفتم: آخه یه حرفی بزن، چیزی بگو، همانطور كه می خندید گفت: مگه چی شده؟ گفتم: من زدم سرت رو شكستم، تو حتی نگاه نكردی ببینی كار كی بوده همان طور كه خون ها را پاك می كرد، گفت: این جا كردستانه، از این خون ها باید ریخته بشه، این كه چیزی نیست. چنان مرا شیفته خودش كرد كه بعدها اگر می گفت: بمیر، می مردم.

*************