تبلیغات
زندگی نامه و وصیت نامه شهدا
سه شنبه 22 اردیبهشت 1388

شهید...

   نوشته شده توسط: امید میرشکار    

 



خدایا ببین که اسطوره های شهادت چگونه حیات را به بازی گرفته اند

مرگ به

 اسارتشان در آورده است سرمست عشقند ،

 

عشق خدائی، ببین که با پرتاب آیه آیه وجودشان در بستر جاری زمان چگونه

 

حیات را تفسیر میکند.

 

 خدایا سرودشان را شنیدی« انالله و اناالیه راجعون» ، فریادشان را شنیدی

 

 نصرمن الله و فتح غریب» آوایشان را شنیدی « لااله الاالله » نجواشان را شنیدی ،

 

« فبای آلا ربکما تکذبان» زمزمه شان را شنیدی

 

« فقاتلو ائمة الکفر»  نامشان موحد، کتابشان قرآن ، پیامشان ایمان ، جرمشان قیام ،

 

راهشان اسلام ، رهبرشان امام ، سلاحشان وحدت ، درسشان جهاد،  

 

سرمایه شان تقوی، مقصدشان شهادت ، معبودشان الله ، فرمانده شان روح الله .

 

  یارانمان ، یارانمان ، آری یارانمان را ربودند که تنها بودیم تنها تر شدیم ،

 

مهاجران رفته اند و بی انصار شده ایم ،

 

          خدایا ، به ابرها بگو بگریند ، به کوهها بگو بشکافند؛

 

 به دریاها بگو بخروشند ، به طوفانها بگو بشتابند ، به رودها بگو بنالند،

 

چشمه ها را بگو بجوشند، به آسمان بگو ببارد، بزمین بگو بگرید ، به خورشید بگو نتابد ،

 

 به ماه بگو نیاید ، به ستاره گان بگو نمانند ،

 

به همه بگو اشک بریزند ، آری اشک بریزند ، ای جنگ ، ای دریا ، ای سرودها ای قله ها،

 

 ای رودها، ای چشمه ها ، ای دشتها، ای بیشه ها ، از چشم خود جاری کنید سیرابها جاری کنید،

 

خونابه ها جاری کنید.

 

         خدایا ، به درختها بگو که برگهایشان را فرو ریزند 

 

 به عقابها بگو که به سوگ یارانمان نشینند

 

به پرنده گان بگو پرهایشان را بخون شهیدان رنگین کنند ،

 

 به کبوتران بگو پیام خونرا به خطه ستم کشان برسانند .

 

         خدایا ، باز هم به فرشتگانت بگو که « انی اعلم ما لا تعلمون » فلسفه آفرینش را در

 

کربلای خوزستان نشانشان ده .

 

         خدایا ، باز هم به فرشتگانت بگو که خلیفه گانت را در زمین ببینند،

 

 آری «تقوی و عشق را و ایمان را » ایثار و جهد و تلاش و خون جوانان را « یکجا نشانشان ده » .

 

         خدایا ، به محمد (ص) بگو که پیروانش حماسه آفریدند ،

 

 به علی(ع) بگو که شیعیانش قیامت بپا کرده اند،

 

 به حسین(ع) بگو که خونش همچنان در رگها میجوشد.

 

 بگو که از آن خونها که در دشت کربلا زمین ریخت  سروها روئید، ظالمان سروها را بریدند

 

 اما باز همه سروها روئید،

 

بگو که آن خونها از « خرداد خون داد » تا « شهریور شهید » بر ژاله شد ،

 

بگو که دستهای عباس(ع) بر پیکر من آویخته است،

 

بگو که آن خونها به جانان ریخته است و بگو که قاتلان همچنان خونمان را می ریزند اما ...

 

 باز هم لاله می روید .

 

         خدایا، میدانی که چه می کشیم ، پنداری که چون شمع ذوب میشویم ، آب میشویم .

 

 ما از مردن نمی هراسیم ، اما می ترسیم بعد از ما ایمان را سر ببرند ،

 

و اگر نسوزیم هم که  روشنائی می رود و جای خود را دوباره به شب می سپارد،

 

 چه باید کرد از یک سو باید بمانیم تا شهید آینده شویم،

 

 و از دیگر سو باید شهید شویم تا آینده بماند ،

 

هم باید امروز شهید شویم فردا بماند و هم باید بمانیم تا فردا شهید نشود.

 

عجب دردی ، چه میشد امروز شهید میشدیم و فردا زنده می شدیم تا دوباره شهید شویم

 

 آری همه یاران سوی مرگ رفتند ، در حالیکه نگران فردا بودند.

 

 

          خدایا نکند وارثان خون این شهیدان در راهشان گام نزنند.

 

خدایا ، نکند شیطانهای کوچک با خون اینها"(شهیدان)" خان شوند ،

 

 نکند جانمایه ها برای به مایه های دون سرمایه مقام شود ،

 

 نکند میوه درخت فداکاری اینها را صاحبان ریاکاری بچینند،

 

 نکند ثمره جنگ یارانمان به چنگ فرصت طلبها افتد، نکند خونین کفنان در غربت بمیرند

 

 تا قدرت طلبها کام گیرند .

 

           با شما هستم ای ابن الوقتها، انقلابیون بعد از انقلاب؛ سرمایه داران ، زراندوزان ، مستکبرین ،

 

فئودالها،خوانین؛ غربزدهها ، منورالفکران ،انحصارطلبها؛اسلام پناهان؛قشریون؛خمره های قدرت؛

 

میوه چینها، راحت طلبها، زخم زبان زنها، منافقین ،التقاطیون؛

 

 ای کسانیکه تا دیروز نمی دانستید که سیاست را با (س) می نویسند یا با (ص) ،

 

 ای جریاناتی که جز به خود و هوای نفس ، دیگران را نمی شناسید، و همواره بر چسب می زنید ،

 

غیبت میکنید و شهیدان را متهم به کفر کردید.

 

         خدایا ، آیا میخواهند از خون شهیدان نردبان قدرت و پست و مقام برای خود بسازند،

 

نکند که .....نه،نه.خدایا، هرگز ،

 

 اینها که گفتم کفر است؛ مگر میشود خون حسینیان پایمال شود ، مگر میشود علی اکبر و

 

 ابوالفضل و علی اصغر بمیرند،"مگر شهیدان زنده نیستند"

 

، نه، نه، هرگز، آنها همواره زنده اند، جاویدند، زیرا شهیدند و شهید یعنی حی حاضر ،

 

 ناظر و حضور در تمامی صحنه های حق و باطل.

 


سه شنبه 22 اردیبهشت 1388

به خدا شهدا زنده اند

   نوشته شده توسط: امید میرشکار    

بارها شنیده ایم که «شهداء زنده اند» و بسیار در قرآن در وصفشان خواندیم که « احیاء عند ربهم یرزقون» ؛ ولی شاید خیلی ها این زنده بودن را فقط یک توصیف الهی بدانند.

 

این هم نمونه ای دیگر از زنده بودن واقعی شهداء:

 

اون روز بدجور کلافه و نگران بودم. آخه صبح تو مدرسه برنامه امتحانات ثلث دوم رو داده بودند و گفته بودند حتماً باید پدر یا مادر اونو امضاء کنه.


بابا که هنوز چهلمش نشده بود و مامان هم که برا ختم بابا رفته بود خوانسار. نمی دونستم چی کار باید بکنم، تا شب یه ذره هم از این استرس و ناراحتیم کم نشد که نشد. فردا چی باید جواب مدرسه رو می دادم؟! خیلی نگران بودم.

 

شب تو خواب، بابا رو دیدم که با همون لباس روحانی اومده خونه. خیلی خوشحال شدم. ازش پرسیدم: آقا جون ناهار خوردید؟ گفت: «نه.» داشتم می رفتم تو آشپز خونه تا براش غذا بیارم که بهم گفت: «زهرا جون! اون ورقه رو بیار امضا کنم.» من که اصلاً حواسم نبود، گفتم: کدوم ورقه؟ گفت: «همون که امروز تو مدرسه بهت دادن تا امضاء بشه.» تازه یادم اومد. رفتم ورقه رو آوردم. دنبال خودکار می گشتم، ولی هر چی پیدا می کردم، خودکار قرمز بود. بابا هم که اصلاً عادت نداشت با خودکار قرمز بنویسه. خلاصه یه خودکار سیاه پیدا کردم و دادم به بابا. بابا هم خودکار رو گرفت و کنار برنامه نوشت:

 


« اینجانب رضایت دارم.»

 

بعدش هم کنارش امضاء کرد.

 

منم رفتم که برا بابا غذا بیارم که که دیدم بابا نیست. دویدم تو حیاط، دیدم مثل همیشه داره به سر و وضع باغچه می رسه. پرسیدم: چی می کنی؟ گفت: «عید نزدیکه و باید سر و سامونی به این باغچه بدم.» تو همین صحبتها بودم که یه دفعه دیدم بابا نیست. هر جا رو گشتم، دیگه پیداش نکردم. اونقدر نارحت شدم که گریه ام گرفت و از شدت گریه از خواب پریدم.

 

صبح که داشتم وسایلم رو برا مدرسه جمع می کردم، یه حسی به من می گفت که یه نگاهی به اون برگه کنم. رفتم برگه رو برداشتم. از تعجب خشکم زد. آره! همون جمله بابا ولی با رنگ قرمز تو برگه بود و کنارش امضاش....!!


بعد ها هم یکی از دوستای بابام که تو درستی این قضیه شک داشت، خواب بابا رو دیده بود که بابا سه بار بهش گفته بود: «شک داری؟! تو شک خودت تا قیامت بمون!»

 

حتی بابا تو خواب مامانم هم اومده بود و به اونم گفته بود که به هیچ وجه شک نکنی که من برگه رو امضاء کردم.


 

پی نوشت:

 

- شهید صالحی خوانساری، متولد 1323 که در زمان شهادت 39 سال داشته؛ ایشان از شاگردان آیت ا.. سعیدی بوده و در 30 بهمن 1362 توسط منافقین کوردل در منطقه جوانرود کردستان به شهادت رسید. مزار ایشان در گلزارشهدای قم، قطعه4 ، ردیف 7 می باشد.

 

این جریان مورد تایید بسیاری از جمله حضرت آیت ا.. خزعلی بوده که دستخط ایشان در زیر برنامه مشهود است. حتی نمونه امضاء و دستخط نیز، مورد بررسی دقیق کارشناسان تطبیق خط قرار گرفته که مورد تایید ایشان هم می باشد.

 

- اصل کارنامه در موزه شهدای تهران در معرض دید عموم قرار دارد.

التماس دعا


سه شنبه 22 اردیبهشت 1388

برگزیده هایی از وصیت شهدای عزیز

   نوشته شده توسط: امید میرشکار    نوع مطلب :وصیت نامه شهدا ،



پدر و مادر عزیزم!
آنگاهی كه مرا به خاك می سپارید ، چشمانم را باز بگذارید تا دشمن بداند كه من با چشم باز این راه را انتخاب نمودم و دستانم را همچنان گره كرده بگذارید تا دشمن بداند كه من با مشت گره كرده از این میهن دفاع كردم


شهید حسن صنوبری ،‌ حدیث ماندگار ،‌ ص 269 .



شهید را به خاك نسپارید ، بلكه بر یادها بسپارید.
شهید محمد كریمی



خدایا ما كه حسین گونه زندگی نكردیم تا حسین گونه به شهادت برسیم ،‌ پس خدایا ما را حرگونه بپذیر

شهید سید اصغر خبازی





خدایا عجب دردی دارم ! از یك سو باید بمانم تا شهید آینده شوم و از سوی دیگر باید شهید شوم تا آینده بماند . هم باید امروز شهید شوم تا فردا بماند و هم باید بمانم تا فردا شهید نشود . خدایا ! چه می شد امروز شهید می شدم و فردا زنده می شدم تا دوباره شهید شوم .

شهید مهدی نور حق



ای جوانان نكند در رختخواب ذلت بمیرید كه حضرت علی علیه السلام در محراب عبادت شهید شد. ای جوانان مبادا كه در غفلت بمیرید كه امام حسین علیه السلام در میدان نبرد شهید شد. ای جوانان ، مبادا كه در حال بی تفاوتی بمیرید كه علی اكبر در راه حسین علیه السلام و با هدف شهید شد.

شهید هادی علی دوست



... الهی این بدن مملوك توست ، ملك توست ، انشا الله عبد توست. با آن هر چه می خواهی معامله كن . اگر میخواهی آن را بسوزان ، اگر می خواهی این پیكر را مانند مولایم ،‌ابا عبدالله لگد مال ستوران كنی ،‌ چنین كن . اگر می خواهی مانند عباس برادر تشنه كام حسین بدنم را بی دست و پا كنی ، چنین كن ولی از تو تقاضا دارم ، ترا به عزت زهرای مرضیه علیها سلام ، با این بدن عاصی قهر مكن .

شهید عباس روتیوند غیاثوند



سه شنبه 22 اردیبهشت 1388

وصیتنامه ی شهید حسین خرازی

   نوشته شده توسط: امید میرشکار    نوع مطلب :وصیت نامه شهدا ،


  
بسم رب الصدیقین
خطاب به فرماندهان و رزمندگان اسلام:
- ما لشگر امام حسینیم، حسین وار هم باید بجنگیم، اگر بخواهیم قبر شش گوشه امام حسین (ع) را در آغوش بگیریم كلامی‌ و دعایی جز این نباید داشته باشیم: «اللهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد.»
- اگر در پیروزی‌ها خودمان را دخیل بدانیم این حجاب است برای ما، این شاید انكار خداست.
- اگر برای خدا جنگ می‌كنید احتیاج ندارد به من و دیگری گزارش كنید. گزارش را نگه دارید برای قیامت. اگر كار برای خداست گفتنش برای چه؟
- در مشكلات است كه انسانها آزمایش می‌شوند. صبر پیشه كنید كه دنیا فانی است و ما معتقد به معاد هستیم.
- هر چه كه می‌كشیم و هر چه كه بر سرمان می‌آید از نافرمانی خداست و همه ریشه در عدم رعایت حلال و حرام خدا دارد.
- سهل‌انگاری و سستی در اعمال عبادی تأناثثیر نامطلوبی در پیروزی‌ها دارد.
- همه ما مكلفیم و وظیفه داریم با وجود همه نارسایی‌ها بنا به فرمان رهبری، جنگ را به همین شدت و با منتهای قدرت ادامه بدهیم زیرا ما بنا بر احساس وظیفه شرعی می‌جنگیم نه به قصد پیروزی تنها.
- مطبوعات ما جنگ را درشت می‌نویسد، درست نمی‌نویسد.
- مسأله من تنها جنگ است و در همان جا هم مسأله من حل می‌شود.
- همواره سعی‌مان این باشد كه خاطره شهدا را در ذهنمان زنده نگه داریم و شهدا را به عنوان یك الگو در نظر داشته باشیم كه شهدا راهشان راه انبیاست و پاسداران واقعی هستند كه در این راه شهید شدند.
- من علاقمندم كه با بی‌آلایشی تمام، همیشه در میان بسیجی‌ها باشم و به درد دل آنها برسم.
وصیتنامه اول:
... از مردم می‌خواهم كه پشتیبان ولایت فقیه باشند، راه شهدای ما راه حق است، اول می‌خواهم كه آنها مرا بخشیده و شفاعت مرا در روز جزا كنند و از خدا می‌خواهم كه ادامه‌دهنده راه آنها باشم. آنهایی كه با بودنشان و زندگی‌شان به ما درس ایثار دادند. با جهادشان درس مقاومت و با رفتنشان درس عشق به ما آموختند. از مسئولین عزیز و مردم حزب‌الهی می‌خواهم كه در مقابل آن افرادی كه نتوانستند از طریق عقیده، مردم را از انقلاب دور و منحرف كنند و الان در كشور دست به مبارزه دیگری از طریق اشاعه فساد و فحشا و بی‌حجابی زده‌اند در مقابل آنها ایستادگی كنید و با جدیت هر چه تمامتر جلو این فسادها را بگیرید.
وصیت نامه دوم :
استغفرالله، خدایا امان از تاریكی و تنگی و فشار قبر و سوال نكیر و منكر در روز محشر و قیامت، به فریادم برس. خدایا دل شكسته و مضطرم، صاحب پیروزی و موفقیت تو را می‌دانم و بس. و بر تو توكل دارم. خدایا تا زمان عملیات، فاصله زیادی نیست، خدایا به قول امام خمینی [ره] تو فرمانده كل قوا هستی، خودت رزمندگان را پیروز گردان، شر مدام كافر را از سر مسلمین بكن. خدایا! از مال دنیا چیزی جز بدهكاری و گناه ندارم. خدایا! تو خود توبه مرا قبول كن و از فیض عظمای شهادت نصیب و بهره‌مندم ساز و از تو طلب مغفرت و عفو دارم ... می‌دانم در امر بیت المال امانتدار خوبی نبودم و ممكن است زیاده‌روی كرده باشم، خلاصه برایم رد مظالم كنید و آمرزش بخواهید.
و السلام
حسین خرازی - 1/10/1365


دوشنبه 21 اردیبهشت 1388

ما و جانبازان شیمیائی

   نوشته شده توسط: امید میرشکار    



بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیك یاثارالله وابن ثاره 

السلام علیك یا شیب الخضیـب






خامــنه ای خــمینی دیگراسـت 

ولایتش ولایــــت حیـــدراســت

ماعاشقان دردیم ازآن نمی هراسیــــــــم 

ازدردعشق هرگز،جانــان نمی هراسیــم 

با سلام خدمت دوستان(ازنسل اول تا سوم) 

ازامروز وبا یاری حق تعالی آمده ایم تا از مظلومیت شهدا و همرزمانشان بگوئیم باشد كــه بــا 

یاری شما دوستان توانیم گوشه ای از رشادت ها و مظلومیت ها را بازگو نموده وناكثین روزگار 

را رسوا نمائیم. 

در ابتدا لازم میدانم مقدمه ای را كه از سر درد است،بازگو نموده وبا معرفی خود واهداف خود

را از این حركت تبیین نموده و باشد كه نگذاریم گلهای این بوستان ،به فراموشی سپرده شوند 

وبتوانیم مرهمی بر زخم های دل وجان وتن آنان گذاریم .انشاءالله 

ودر این روزگار وانفسا بوسه ای عاشقانه بر زخم های تن آنان نوازیم. 

وقتی صحبت از جانبازان شیمیائی میشود آنهائی كه با آنان كم وبیش نشست وبرخاست دارند 

به یاد خش خش سینه ، نفس نفس زدن در هنگام صحبت ،وبالا آوردن خون و غیره میشوی. 


لطفا ادامه مطلب را نگاه کنید...


ادامه مطلب

یکشنبه 20 اردیبهشت 1388

10خاطره از شهید کاوه

   نوشته شده توسط: امید میرشکار    نوع مطلب :خاطرات جبهه ،




1- كودك بزرگ ، طاهره كاوه


گفتم: اصلا چرا باید این قدر خودمون رو زجر بدیم و پسته بشكنیم، پاشیم بریم بخوابیم. با وجود این كه او هم مثل من تا نیمه شب كار می كرد و خسته بود، گفت: نه، اول اینا رو تموم می كنیم بعد می ریم می خوابیم؛ هر چی باشه ما هم باید اندازه خودمون به بابا كمك کنیم. یادم هست محمود مدام یادآوری می كرد: نكنه از این پسته ها بخوری! اگه صاحبش راضی نباشه، جواب دادنش توی اون دنیا خیلی سخته.اگر پسته ای از زیر چكش در می رفت و این طرف و آن طرف می افتاد، تا پیداش نمی كرد و نمی ریخت روی بقیه پسته ها، خاطرش جمع نمی شد.موقع حساب كتاب كه می شد، صاحب پسته ها پول كمتری به ما می داد؛ محمود هم مثل من دل خوشی از او نداشت ولی هر بار، ازش رضایت می گرفت و می گفت: آقا راضی باشین اگه كم و زیادی شده.

*************

2- سگ های آمریكائی ، طاهره كاوه

یك زن و مرد آمریكائی با سگشان آمدند داخل مغازه تا سیگار بخرند. سر و وضع ناجوری داشتند. محمود نگاه پر تنفرش را دوخت به چهره كریه آن مرد؛ شكسته بسته حالیش كرد ما سیگار نداریم، بعد هم با عصبانیت آن ها را از مغازه بیرون كرد. زن و مرد آمریکایی نگاهی به همدیگر كردند و حیرت زده از مغازه بیرون رفتند، آخر آن روزها كسی جرأت نداشت به آن ها بگوید بالای چشمشان ابروست.محمود روكرد به من و گفت: برو شلنگ بیار، باید این جا رو آب بكشیم. گفتم: برای چی؟ گفت: چون اینا مثل سگشون نجس اند.

*************

3- بایكوت ، طاهره كاوه

خاطرم هست، یك روز دختر بی حجابی آمد توی مغازه خانواده اش از آن شاه دوست های درجه یك بودند. محمود گفت: ما با شما معامله نمی كنیم، پرسید: چرا؟ گفت: چون پول شما خیر و بركت نداره. دختر با عصبانیت، با حالت تهدید گفت: حسابت رو می رسم ها! . محمود هم خیلی محكم و با جسارت گفت: هر غلطی می خواهی بكنی، بكن.تمام آن روز نگران بودیم كه نكند مامورهای كلانتری بیایند محمود را ببرند؛ آخر شب دیدیم در می زنند. همان دختر بود، منتهی با پدرش. خودشان را طلبكار می دانستند! محمود گفت: ما اختیار مالمان را داریم، نمی خواهیم بفروشیم. حرفش تمام نشده بود كه دختر با یك سیلی زد توی گوش محمود. خواست جواب گستاخی او را بدهد كه پدرم نگذاشت؛ آخر اگر پای مامورین به آن جا باز می شد، برایمان خیلی گران تمام می شد؛ توی خانه نوار، اعلامیه و رساله امام داشتیم. بعد از این موضوع محمود هیچ وقت به آن ها جنس نفروخت.


*************

4- خانه و خانواده ، محمد یزدی

علاوه بر مربی گری، مسئول كمیته تاكتیك هم بود. از آموزش ایست و بازرسی گرفته تا آموزش جنگ شهری و كوهستان را باید درس می داد. همه هم بصورت عملی. یك روز بهش گفتم: تو که این قدر زحمت می كشی، كی وقت می كنی به خودت و خانواده ات برسی؟ گفت: حالا وقت رسیدن به خانه و خانواده نیست. مكثی كرد و ادامه داد: مگه نمی بینی دشمن تو كردستان و جاهای دیگه داره چیكار می كنه؟گفتم این كه می گی درسته، اما بالاخره خانواده هم حقی دارن، حداقل هر از گاهی باید یك خبر از خانواده ات هم بگیری. گفت: به نظر من تو این دوره و زمونه، انسان همه هست و نیستش رو هم فدای اسلام و انقلاب بكنه، باز هم كمه. الان اگه لحظه ای غفلت كنیم، فردا مشكل بتونیم جواب بدیم. نه محمد، فعلاً وقت استراحت و سرزدن از خانواده نیست. بدجور به او غبطه می خوردم.


*************



5- تیرانداز ماهر ، علی آل سیدان

یكی از پاسدارها كه اسلحه یوزی داشت، سركوچه ایستاده بود و داد می زد:اگه مردی بیا بیرون، چرا رفتی قایم شدی، بیا بیرون دیگه. قصد بیرون آمدن نداشت؛ ضامن نارنجك را كشیده بود و مدام تهدید می كرد كه اگر به سمتش برود، نارنجك را پرت می كند بین مردم؛ چند دقیقه ای به همین نحو گذشت، ناگهان آن منافق از پشت پله ها پرید بیرون. تا آمد نارنجك را پرتاب كنه همان پاسدار پاهایش را به رگبار بست؛ آن قدر با مهارت این كار را كرد كه انگار عمری تیرانداز بوده است. دو سه سال بعد رفتیم تیپ ویژه شهدا. یك شب همین خاطره را برای كاوه تعریف كردم، گفت: این قدرها هم كه می گوئی كارش تعریفی نبود.پرسیدم مگر شما هم آن جا بودی؟خندید و گفت: اون كسی كه تو می گی خود من بودم.

*************



6- نیروی آماده ، احمد جاوید

تنها كسی كه با من آمد در سالگردها و هواپیما ها(1) محمود بود، اسناد و مدارك را جمع آوری می كرد، می برد بیرون و با سرعت برمی گشت.احتمال این كه بنی صدر، دستور حمله بدهد زیاد بود. یكی دو بار كه رفت و برگشت، چشمش به یك مسلسل افتاد كه وسط یكی از بالگردها بسته بودنش! آن را باز كرد و برد یك جای دورتر، روی زمین مستقر كرد. من كه رفته بودم توی نخش، از كوره در رفتم و با تندی بهش گفتم: می دونی كه بردن مدارك مهم تر از اسلحه هاست؟ چرا این كار را كردی؟ با تعجب نگاهم كرد و گفت: شاید هواپیماها بخوان دوباره حمله كنن، بردمش تا اگه حمله كردن ازش استفاده كنیم.بعدها فهمیدم بعضی از تجهیزاتی كه از هواپیما خارج كرده بود را با خودش برده بود كردستان، تا بر علیه ضد انقلاب و عراقی ها استفاده كند.

1- اردیبهشت 59، حمله ناموفق آمریكا به صحرای طبس.

*************



7- سربازان امام ، سید هاشم موسوی

بچه ها را جمع كردن توی میدان صبحگاه پادگان؛ قرار بود آیت ا... موسوی اردبیلی برایمان سخنرانی كنند. لابلای صحبت هایشان گفتند: امام فرمودند، من به پاسدارها خیلی علاقه دارم، چرا كه پا چسچ=دارها سربازان امام زمان (عج) هستند. كنار محمود ایستاده بودم و سخنرانی را گوش می دادم. وقتی آیت ا... اردبیلی این حرف را گفتند، یك دفعه دیدم محمود رنگش عوض شد؛ بی حال و ناراحت یک جا نشست مثل كسی كه درد شدیدی داشته باشد. زیر لب می گفت:"لا اله الا الله" تا آخر سخنرانی همین اوضاع و احوال را داشت. تا آن موقع این جوری ندیده بودمش. از آن روز به بعد هر وقت كلاس می رفت، اول از همه كلام امام را می گفت، بعد درسش را شروع می كرد. می گفت: اگر شما كاری كنید كه خلاف اسلام باشد، دیگه پاسدار نیستید، ما باید اون چیزی باشیم كه امام می خواد.


*************



8- آزمون الهی ، محمد كاوه «پد ر شهید»

از سر شب حالتی داشت كه احساس می كردم می خواهد چیزی به من بگوید، بالاخره سر صحبت را باز كرد و گفت: بابا! خبرداری كه ضد انقلاب تو كردستان خیلی شلوغ كرده؟ اگه بخوام برم اون جا، شما اجازه می دی؟ گفتم: بله. اجازه می دم، چرا كه نه، فرمان امامه همه باید بریم دفاع كنیم. پرسید: می دونین اون جا چه وضعیتی داره؟ جنگ، جنگ نامردیه؛ احتمال برگشت خیلی ضعیفه. با خنده گفتم: می دونم، برای این كه خیالش را راحت كنم، ادامه دادم: از همان روز اولی كه به دنیا آمدی، با خدا عهد كردم كه تو را وقف راه دین و حق كنم. اصلا آرزوی من این بود كه تو توی این راه باشی؛ برو به امان خدا پسرم.گل از گلش شگفت. خندید و صورتم را بوسید. بعدها به یكی از خواهرانش گفته بود: آن شب آقاجان، امتحان اللهی اش را خوب پس داد.

*************



9- گروه اسكورت ، شهید ناصر ظریف

نرسیده به سقز، یكی از ماشین ها كه مینی بوس بود از ستون خارج شد و شروع كرد به گاز دادن. بعداً فهمیدیم راننده اش فكر كرده، چون توی شهر هستیم، خطر كمین هم از بین رفته است. زیاد فاصله نگرفته بود كه افتاد تو كمین. همان اول كار یك تیر به پای راننده مینی بوس خورد. مینی بوس پر از نیرو بود؛ داشت به سمت پرتگاه می رفت. تنها دعا و توسل بود كه به دردمان خورد. یك لحظه دیدم مینی بوس لبه پرتگاه ایستاد.لاستیكش به یك سنگ بزرگ گیر كرده است. بچه ها پریدند بیرون و تو سینه كوه سنگر گرفتند. تا محمود خودش را رساند به سر ستون، محمد یزدی با كالیبرش آتش شدیدی ریخت روی سر ضد انقلاب. تیربار آخر ستون هم آمد كمك. بیشتر نیروهای تازه وارد، نمی دانستند كمین یعنی چه و این طور جاها باید چه كار كنند. محمود چند تا از بچه ها را از سمت راست گردنه كشاند بالا. یك گروه را هم از توی جاده حركت داد طرف خود گردنه، جائی كه بیشتر حجم آتش دشمن از آن جا بود. مانده بودم كه تاكتیك محمود چیست و چه نقشه ای دارد، اما مطمئن بودم كه منطقه و دشمن را خوب می شناسد. انتظارم خیلی طول نكشید؛ ضد انقلاب از سه طرف محاصره شد. حالا دیگر هیچ راهی جز فرار نداشت، فرار هم كرد.

*************



10 - شیفته ی محمود ، ابراهیم پور خسروانی

یكی از بچه ها به شوخی پتویش را پرت كرد طرفم. اسلحه از دوشم افتاد و خورد توی سر كاوه. كم مانده بود سكته كنم؛ سر محمود شكسته بود و داشت خون می آمد. با خودم گفتم: الان است كه یك برخورد ناجوری با من بكند. چون خودم را بی تقصیر می دانستم، آماده شدم كه اگر حرفی ،چیزی گفت، جوابش را بدهم. كاملاً خلاف انتظارم عمل كرد؛ یك دستمال از تو جیبش در آورد، گذاشت رو زخم سرشو بعد از سالن رفت بیرون. این برخورد از صد تا توگوشی برایم سخت تر بود. دنبالش دویدم. در حالی كه دلم می سوخت، با ناراحتی گفتم: آخه یه حرفی بزن، چیزی بگو، همانطور كه می خندید گفت: مگه چی شده؟ گفتم: من زدم سرت رو شكستم، تو حتی نگاه نكردی ببینی كار كی بوده همان طور كه خون ها را پاك می كرد، گفت: این جا كردستانه، از این خون ها باید ریخته بشه، این كه چیزی نیست. چنان مرا شیفته خودش كرد كه بعدها اگر می گفت: بمیر، می مردم.

*************





                   


یکشنبه 20 اردیبهشت 1388

وصیت نامه شهید حاج ابراهیم همت

   نوشته شده توسط: امید میرشکار    نوع مطلب :وصیت نامه شهدا ،



نام : شهید حاج ابراهیم همت

تاریخ شهادت: اسفند ماه سال 1362

عملیات: خیبر

محل شهادت : جزیره ی مجنون




 

به نام خدا

 

نامی که هرگز از وجودم دور نیست وپیوسته با یادش ، آرزوی وصالش را در سر داشتم .

سلام بر حسین (ع) سالار شهیدان ، اسوه و اسطوره ی بشریت.

مادرگرامی  و همسر مهربانم ، پدر وبرادران عزیزم

درود خدا بر شما باد که هرگز مانع حرکتم در راه خدا نشدید، چقدر شما ها صبورید ، خودتان می دانید که من چقدر به شهیدان عشق می ورزیدم ، غنچه هایی که(کبوترانی که)همیشه در حال پرواز به سوی ملکوت اعلایند. الگو اسوه هایی که معتقد به دادن جان برای گرفتن (بقا و حیات ابدی).و نزدیکی با خدا،چرا که «ان الله اشتری من المؤمنین».

من نیز در پوست خود نمی گنجم ، گمشده ای دارم وخویشتن را در قفس محبوس می بینم و می خواهم از قفس به در آیم ، سیمهای خاردار مانعند ، من از دنیای ظاهر فریب مادیات وهمه آنچه که از خدا باز می دارد متنفرم (هوای نفس شیطان درون وخالص نشدن)در طول جنگ برادرانی که در عملیات شهید می شدند ، از قبل سیمایشان روحانی و نورانی می شد وهر بی طرفی احساس می کرد که نوبت شهادت آن برادر فرا رسیده است .

عزیزانم! این بار دوم است که وصیت نامه می نویسم ، ولی لیاقت ندارم و معلوم است که هنوز در بند اسارتم ، هنوز خالص نشده ام وآلوده ام.

از شروع انقلاب در این راه افتادم وپس از پیروزی انقلاب نیز سپاه را پناهگاه خوبی برای مبارزه  یافتم ، ابتدا در گیری با ضد انقلاب و خوانین در منطقه ی « شهرضا» (قسمه ) وسمیرم، سپس شرکت در « خوزستان» و جریان گروهکها  در خرمشهر پس ازآن سفر به سیستان وبلوچستان (چابهار وکنارک) وبعداَ حرکت به طرف «کردستان» . دقیقاَ دو سال در «کردستان » هستم.مثل این که دیگر جنگ با من عجین شده است.

خداوند تا کنون لطف  زیادی به این سرپا گنه کرده وتوفیق مبارزه در راهش را نصیبم کرده است.

اکنون می روم با دنیایی انتطار ، انتظار وصال و رسیدن به معشوق،ای عزیزان من توجه کنید :

1- اگر خداوند فرزندی نصیبم کرد ؛ با اینکه نتوانستم در طول دورانی که همسرانتخاب کردم حتی یک هفته خانه باشم ، دلم می خواهد او را علی وار تربیت کنید. همسرم انسان فوق العاده ای است او صبور است و به زینب عشق می ورزد ، او از تر بیت کردن صحیح فرزندم لذت خواهد برد ، چون راهش را پیدا کرده است ، اگر پسر به دنیا آورد اسم او را «مهدی» واگر دختر به دنیا آورد اسم او را «مریم» بگذارید چون همسرم از این اسم خوشش می آید .

2- «امام» مظهر صفا و پاکی و خلوص ودریایی از معرفت است وفرامین او را مو به مو اجرا کنید ،تا خداوند  از شما راضی باشد زیرا او ولی فقیه است و در نزد خدا ارزش والایی دارد .

3- هر چه پول دارم ، اول بدهی مکه مرا به پیگیری سپاه تهران (ستاد مرکزی) بدهید وبقیه را همسرم هر طور خواست خرج کند .

4- ملت ما ، ملت معجزه گر قرآن ، است ومن سفارشم به ملت تداوم بخشیدن به راه شهیدان و استعانت به درگاه خداوند است ،تا این انقلاب را به انقلاب حضرت مهدی (عج) وصل نماید ودر این تلاش پیگیر مسلماَ نصر خدا شامل حال مؤمنین است .

5- از مادرم وهمه ی  فامیل وهمسرم ؛ اگر به خاطر من بی تابی کنند راضی نیستم ،مرا به خدا بسپارید و صبور و شجاع باشید.




یکشنبه 20 اردیبهشت 1388

چند نماهنگ از دفاع مقدس

   نوشته شده توسط: امید میرشکار    



به نام خدای شهیدان

           دانلود





خونین جامگان
            دانلود




شهید مهرداد عزیز الهی
(نوجوان تخریب)
            دانلود



بر روی عکس کنار دانلود کلیک راست کنید و بر روی گزینه save target as کلیک کنید و آن را دانلود کنید. و اگر می خواهید که همانجا ببینید فقط بر روی عکس کلیک کنید.

با تشکر امید میرشکار


یکشنبه 20 اردیبهشت 1388

چند کلیپ صوتی قشنگ

   نوشته شده توسط: امید میرشکار    




چند تا فایل رو هم آماده کردم که فکر کنم بعضی هاش براتون جالب یاشه.

سخنرانی اخلاقی شهید زین الدین
مکالمه بیسیم شهید زین الدین با شهید باقری
سخنرانی مادر شهید در مراسم تشییع
قسمتی از دکلمه دختر شهید سال


یکشنبه 20 اردیبهشت 1388

شهید زین الدین و...

   نوشته شده توسط: امید میرشکار    



- نزدیک عملیات بود. می دانستم دختردار شده. یک روز دیدم سرِ پاکت نامه از جیبش زده بیرون. گفتم: «این چیه؟» گفت: «عکس دخترمه». گفتم: «بده ببینمش». گفت: «خودم هنوز ندیده مش». گفتم: «چرا؟» گفت: «الان موقع عملیاته. می ترسم مهر پدر و فرزندی کار دستم بده. باشه بعد.»
- عروسم که حامله بود به دلم افتاده بود اگر بچه پسر باشد، معنیش این است که خدا می خواد یکی از پسرهام را عوضش بگیره. خدا خدا می کردم دختر باشد. وقتی بچه دختر شد، یک نفس راحت کشیدم. مهدی که شنید بچه دختره، گفت: «خدا رو شکر. در رحمت به روم باز شد. رحمت هم که برای من یعنی شهادت.»


- ازش گله کردم که چرا دیر به دیر سر می زنه. گفت: «پیش زن های دیگه م ام.» گفتم: «چی؟» گفت: «نمی دونستی؟!! چهار تا زن دارم!!» دیدم شوخی می کنه چیزی نگفتم. گفت: «جدی می گم. من اول با سپاه ازدواج کردم، بعد با جبهه، بعد با شهادت، آخرش هم با تو.»
- وقتی منطقه آرام بود، بساط فوتبال راه می افتاد. همه خودشون رو می کشتند که توی تیم مهدی باشند. می دونستند که تیم مهدی تا آخرِ بازی، توی زمینه.
- اگر از کسی می پرسیدی چه جور آدمیه؟ لابد می گفتند: «خنده روست.» وقت کار اما، برعکس؛ جدی بود. نه لبخندی، نه خنده ای؛ انگار نه انگار که این، همان آدم است. توی بحث، نه که فکر کنی حرفش رو نمی زد، می زد. ولی توی حرف کسی نمی پرید. هیچ وقت. می دونستم پاش تازه مجروح شده و درد می کنه. اما تمام جلسه رو دو زانو نشست. تکون نخورد.
- جاده های کردستان آنقدر نا امن بود که وقتی می خواستی از شهری به شهر دیگر بری، مخصوصا توی تاریکی، باید گاز ماشین رو می گرفتی، پشت سرت رو هم نگاه نمی کردی. اما زین الدین که همراهت بود، موقع اذان، باید می ایستادی کنار جاده تا نمازش رو بخونه. اصلا راه نداشت. بعد از شهادتش، یکی از بچه ها خوابش رو دیده بود؛ توی مکه داشته زیارت می کرده. یک عده هم همراهش بوده اند. گفته بود: «تو اینجا چی کار می کنی؟» جواب داده بود: «به خاطر نمازهای اول وقتم، اینجا هم فرمانده ام.»
- شب های جمعه، دعای کمیل به راه بود. زین الدین می آمد می نشست. یکی از بچه های خوش صدا هم می خوند. آخرین شب جمعه، یادم هست، توی سنگر بچه های اطلاعات سردشت بودیم. همه جمع شده بودند برای دعا. این بار خود زین الدین خوند . پرسوز هم خوند.


- چند روز قبل از شهادتش، از سردشت می رفتیم باختران. بین حرف هایش گفت: «بچه ها! من دویست روز روزه بده کارم.» تعجب کردیم. گفت: «شش ساله هیچ جا ده روز نمونده م که قصد روزه کنم.» وقتی خبر رسید شهید شده، توی حسینیه انگار زلزله شد. کسی نمی تونست جلوی بچه ها رو بگیره. توی سر و سینه شان می زدند. چند نفر بی حال شدند و روی دست بردندشان. آخر مراسم عزاداری، آقای صادقی گفت: «شهید، به من سپرده بود که دویست روز روزه ی قضا داره. کی حاضره براش این روزه ها رو بگیره؟» همه بلند شدند. نفری یک روز هم روزه می گرفتند، می شد ده هزار روز.
- خیلی وقت ها که گیر می کنم، نمی دونم چه کار کنم. می رم جلوی عکسش و می نشینم و باهاش حرف می زنم. انگار که زنده باشه. بعد جوابم رو می گیرم. گاهی به خوابم می آد یا به خواب کسی دیگه، بعضی وقت ها هم راه حلی به سرم می زنه که قبلش اصلا به فکرم نمی رسید. به نظرم می آید انگار مهدی جوابم داده.



یکشنبه 20 اردیبهشت 1388

کوچ پرستوها

   نوشته شده توسط: امید میرشکار    











شهدا

 مانند پرستو

غریبانه از کوچه ها کوچ کردند

که تا باغ، طوفان نبیند

خدای بزرگم

در این کوچه های لمیده به بن بست

فقط از پرستو، پری مانده باقی


شنبه 19 اردیبهشت 1388

فرازهایی از چند وصیت نامه شهدای جنگ تحمیلی 1

   نوشته شده توسط: امید میرشکار    نوع مطلب :وصیت نامه شهدا ،




چند وصیت نامه
رهبر فرزانه انقلاب، بارها در بیاناتشان به این نكته اشاره داشته اند كه «وصیت نامه شهدا را بخوانید...» این توصیه در كلام گهربار حضرت امام خمینی(ره) نیز دیده می شود. در این مجال فرصتی دست داده تا با هم مروری داشته باشیم بر گزیده ای از چند وصیت نامه...


وصیت نامه شهید محمود احمدی
دست ازاین ماه تابان [امام خمینی] برندارید كه روزنه ی امید مستضعفان جهان و ایران است. پیرو خط امام كه همان خط حزب الله است باشید.

وصیت نامه شهید غلامحسین ارباب رشید
"با مردم برخورد اسلامی داشته باشید، در راه اسلام و قرآن قدم بردارید و مواظب باشید كه شیطان باعث دوری شما از خدا نگردد."

وصیت نامه شهید حسین برهانی
- ای ملت بدانید امروز مسئولیتتان بزرگ و بارتان سنگین است و باید رسالتتان را كه پاسداری از خون شهیدان است انجام دهید و تنها با اطاعت ازروحانیت متعهد و مسئول كه در راس آن ولایت فقیه می باشد و امروز سمبل آن امام بزرگوار امت قادرید این راه را ادامه دهید.
- خواهرانم! در تربیت فرزندانتان بكوشید و حجاب را رعایت كنید، زهراگونه زندگی كنید.....
- سفارشم این است، مردم! به یاد خدا و روز جزا باشید پیرو ائمه اطهار باشید، كه .....
- مردم! امام زمان (عج) را فراموش نكنید. مردم! دنباله رو روحانیت باشید كه چراغ راه هدایتند.....
از امام اطاعت كنید كه عصاره اسلام است، او را تنها نگذارید كه نماینده حجه بن الحسن (ع) است.
10/5/1362

وصیت نامه شهید ناصر بختیاری
...من خودم را لایق نمیدانم كه در جواب ندای هل من ناصر ینصرنی به امام كبیرمان لبیك بگویم... ولی از امام (ره) می خواهم كه مرا دعا كند تا بلكه نزد خداوند مورد قبول واقع شوم و به درجه ای كه در نهایت شهادت است برسم.
...خدایا شكر می كنم كه مرا آزاد آفریدی تا آزاد فكر كنم تا بتوانم بندگیت را به جای آورم.
خدایا! شكر تو را كه مرا پاسدار انقلاب خمینی ات قرار دادی تا اینكه بتوانم خونم را فدای حسینت بكنم.
خدایا! شكر تو را كه مرا از این نعمت انقلاب سرخ خمینی برخوردار نمودی و به آن درجه ای رساندی كه لیاقتش را نداشتم. ...آگاه باشید كه در این برهه از زمان مسئولیت سنگینی بر دوش دارید. شما پاسدار خون های ریخته شده برای اسلام عزیز هستید و باید شما عزیزان پیام خون شهیدان و شعار آنها را با كار و كوشش در راه خدا به جهانیان صادر نمائید، و ثابت كنید كه می توانیم در پناه اسلام غیر وابسته به ابرقدرت ها باشیم و به شعار بهشتی مظلوم و دیگر شهدا تحقق بخشیم و ندای مظلومانه امتمان را به گوش تمام مستضعفان جهان برسانیم تا اینكه لرزه بر اندام پوسیده مستكبران داخلی و خارجی بیندازیم...
و مستضعفین خود تصمیم بگیرند و حاكم روی زمین باشند همانطوریكه كه خداوند به بندگانش وعده داده است:
"و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین..."
تا اینكه مقدمه ای برای ظهور مهدی (عج) و افراشته شدن پرچم لااله الاالله در جهان باشد.

وصیت نامه شهید مجید پازوكی
"درود بر امام امت، نایب بر حق امام زمان (عج) حضرت امام خمینی كه هرچه داریم از وجود با بركت ایشان است كه اسلام و امت اسلامی را بعد از هزاروچهارصدسال دوباره زنده نمود. قدر امام را بدانید و خالصانه پیروش باشید، انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی امانت الهی هستند وظیفة همه ما پاسداری از انقلاب و دستاوردهای آن است. صلاح دنیا و آخرت ما در پیروی از ولایت فقیه می باشد.فعالانه در مسائل انقلاب و اجتماع شركت نمایید. حضور گسترده و آگاهانة مردم ضامن انقلاب و اصول آن است. در نماز جمعه شركت كنید و شعائراسلام را زنده تر كنید".

وصیت نامه شهید مرتضی بهرامیان
از برادران و خواهران می خواهم كه این نهضت را حفظ كنید و در راه صدور آن از هیچ كوششی دریغ نكنید و مگذارید بار دیگر دست جنایتكاران شرق و غرب در شما مسلط گردد و خونهای هزاران شهید از دست برود. در نمازهای جماعت و جمعه با جدیت شركت كنید. با وحدت و اطاعت از مقام رهبری و پیروی از دستورات اسلام و پاسداری جدی از انقلاب اسلامی و دستاوردهای آن توطئه های استكبار را خنثی و نقش بر آب كنید.


شنبه 19 اردیبهشت 1388

معرفی جانباز : عبدالرحمن مرادیان

   نوشته شده توسط: امید میرشکار    


 

معرفی جانباز شیمیایی

 

 

نام : عبدالرحمن                                    

 

نام خانوادگی : مرادیان سرخی

 

تولد : 1347

 

اهل : قائمشهر

 

سكونت : قم

 

شغل : طلبه و محقق

 

 محل مجروحیت : عملیات والفجر8 فاو

 

نوع شیمیایی : خردل و تاول زا

 

تاریخ مجروحیت : 1365

 

كلام جانباز:

۱.  اللهم الرزقنا توفیق شهاده فی سبیلك.

۲. بعد از شهدا ما چه کردیم.

 

آدرس ایمیل جانباز:moradiyan20@yahoo.com

 



**************************************************

با سلام

 

با توجه به اینكه این بخش تازه ساخته شده است:

 

شما هم میتوانید با معرفی شهداء و جانبازان ۸ سال دفاع مقدس

 

ما را در تكمیل این بخش یاری فرمایید.

 

 

درضمن مدارك و عکس جانباز را به آدرس ایمیل وبلاگ ارسال نمایید

**************************************************

ایمیل وبلاگ:

omid_mirshekar@yahoo.com




         


شنبه 19 اردیبهشت 1388

هدف های عراق از حمله به ایران از زبان رهبری

   نوشته شده توسط: امید میرشکار    



هدف های عراق از حمله به ایران از زبان مقام معظم رهبری






بسم الله الرحمن الرحیم. جناب آقای خامنه ای، به نظر جناب عالی زمینه های تجاوز رژیم بعث عراق که با توسل به آنها، خود را مهیای تهاجم به میهن اسلامی ایران می دید، چه بود و آیا به اهداف خود رسیده است یا نه؟

بسم الله الرحمن الرحیم. درباره ی هدف ها و انگیزه ها و موجبات تجاوز رژیم عراق به کشور ما، تا کنون بحث های زیادی شده و شاید بشود گفت که همه ی حرفهای گفتنی در این زمینه گفته شده است، اما در مورد سؤال شما بهتر است زمینه ها را از هدف ها جدا کنیم. اما بخشی از هدف های تجاوز یک مقدار وابسته به هدف های استکبار جهانی است که رژیم عراق هم هماهنگ و هم آواز با او بود (از قبیل مقابله با انقلاب) جلوگیری از پیدایش تجربه ی موفق نسبت به روی کار آمدن نظام اسلامی، پشیمان کردن ملت هایی که کم و بیش با شعارهای اسلامی مبارزه می کردند و عمدتاً ساقط کردن نظام جمهوری اسلامی، اینها هدف های کل استکبار جهانی و همه ی دستگاه هایی بود که به نحوی عراق را تجهیز و به او کمک کردند.

بزرگترین چیزی که به عنوان زمینه ی اصلی حمله عراق به ایران به حساب می آمد ریزش های طبیعی بعد از انقلاب بود.



بقیه در ادامه مطلب....


ادامه مطلب

دوشنبه 26 اسفند 1387

خاطرات جنگ تحمیلی 4

   نوشته شده توسط: امید میرشکار    نوع مطلب :خاطرات جبهه ،

                                   


   جزغاله شده بود

 

هنوز نفس می کشید. از تو ی آتش که کشیدندش بیرون ؛ جزغاله شده بود. صورتش را نمی توانستی بشناسی. نمی توانست حرف بزند. خس خس می کرد. لب هایش تکان می خورد، ولی صدایش در نمی آمد. مصطفی سرش را نزدیک برد. گوشش را گذاشت روی لبش . انگار با هم درددل می کردند. او می گفت ، مصطفی گریه می کرد. نفس های آخرش بود. با چشم های نیمه بازش التماس میکرد. می گفت من را همین جوری دفن کنید .دلم می خواد همین جوری خدمت امام زمان برسم.


دوشنبه 26 اسفند 1387

خاطرات جنگ تحمیلی 3

   نوشته شده توسط: امید میرشکار    نوع مطلب :خاطرات جبهه ،


مبارزه برای نماز

وقتی در بیست و سوم خرداد ماه شصت و هفت در شلمچه اسیر شدم، یك روز نگهمان داشتند توی بصره، بعد منتقلمان كردند پادگان (( الرشید )) بغداد و توی سلولهای خیلی تنگی جامان دادند. بیست نفر را میریختند توی سلولها دو در دو یا دو در دو و نیم. آن قدر جا تنگ بود كه بچه ها حتی نمی توانستند پایشان را دراز كنند. با این حال، نماز جماعت بچه ها ترك نمی شد. وقتی مامور عراقی می امد، آمار می گرفت و می رفت، ما تازه كارمان شروع می شد. می رفتیم سراغ برنامه های نماز و دعا.

برای هر سلول، سطل آبی می گذاشتند و یك لیوان، تا اگر كسی تشنه شد، آب داشته باشد. صبحها هم در را برای بچه ها باز نمی كردند كه بروند دستشویی، وضو بگیرند و نماز بخوانند. همه از همان آبی كه برای خوردن گذاشته بودند استفاده می كردند. صورتشان را كه می شستند، برای اینكه سلول بیشتر خیس نشود، دستها را از لای میله ها می بردند بیرون و می شستند. هر طور بود، نماز جماعت در بین بچه ها ترك نمی شد.

بعد از هشت روز منتقل شدیم به اردوگاه دوازده تكریت. همان اول، حسابی كتكمان زدند. بعد توی هر آسایشگاه، صد و پنجاه نفر را جا دادند كه می شود گفت به هر نفر یك وجب و چهار انگشت جا رسید. نماز جماعت هم ممنوع شد. حتی گفتند:(( جمع شدن سه چهار نفر با همدیگر ممنوع است. ))

داشتن مهر هم ممنوع شد. یك عده از بچه ها از قبل با خودشان مهر داشتند، اما اكثریت مهر نداشتند. برای همین مجبور شدیم از سنگ استفاده كنیم. روز كه می رفتیم هواخوری، می گشتیم و سنگهایی كه برای مهر مناسب بود، برمیداشتیم. وقتی عراقیها این را دیدند، گفتند:(( هیچ كس حق ندارد از توی حیاط همراه خودش سنگ ببرد توی آسایشگاه. ))

ترفند جدید بچه ها جعبه های تاید بود كه وقتی تمام می شد، كاغذش را پاره می كردند تا به عنوان مهر استفاده كنند. باز سر و صدای ماموران عراقی درآمد. هر كس كاغذ داشت تنبیه می شد. مجبور شدیم كار دیگری بكنیم؛ كاغذ ها را نگه داریم توی دستهایمان تا وقتی می رویم سجده، آن را بگذاریم جای مهر و دوباره وقتی سر از سجده بر میداریم، كاغذ را بگیریم توی دستمان. بعضی از بچه ها هنوز همراه خودشان سنگ می آوردند و از همین شیوه استفاده می كردند تا ماموران متوجه نشوند.

چند بار بین بچه ها و عراقیها درگیری پیش آمد. هر بار، مامور ها مهر بچه ها را می گرفتند، تنبیهشان می كردند و حسابی كتكشان می زدند؛ اما بچه ها دست بردار نبودند. دوباره چیزی پیدا می كردند تا به جای مهر از آن استفاده كنند. این وضعیت یكی دو هفته ای ادامه داشت تا اینكه ماموران عراقی خسته شدند. وقتی دیدند در زمینه نماز حریف ما نمی شوند، مجبور شدند آزادمان بگذارند.

راوی: برادر محمود گشتاسبی ـ گردان مالك اشتر، لشگر ۲۷ حضرت رسول(ص).


دوشنبه 26 اسفند 1387

خاطرات جنگ تحمیلی 2

   نوشته شده توسط: امید میرشکار    نوع مطلب :خاطرات جبهه ،


سرخی خون

از بچه های اطلاعات و عملیات بود. گاه گاهی میدیدیم غیبش میزد. هر چه دنبالش میگشتیم پیدایش نمیكردیم.

یك روز خبر مجروح شدنش را شنیدیم؛ در حالی كه زمان فراغت بود و او می بایست در مقر باشد.

ناراحت شدیم كه چرا رفته بود توی شهر ناامن كه هر لحظه گلوله می آمد.

رفتیم بیمارستان. موج انفجار او را گرفته بود و حال مناسبی نداشت. نمیتوانست خوب حرف بزند.

پرسیدیم:(( از كجا آوردینش؟ ))

جای ساختمانی را كه او را از كنار آن، مجروح پیدا كرده بودند نشان دادند.

رفتیم آنجا. بالای ساختمان نیمه مخروبه ای، تو پاگرد سوم، با منظره غریبی روبرو شدیم.

آنجا سجاده ای پهن بود كه گرد و غبار و آجر های دیوار ریخته بود روی آن. و روی همه اینها سرخی خون بود كه خود نمایی می كرد.

راوی: برادر كریم ـ عملیات سپاه.


دوشنبه 26 اسفند 1387

خاطرات جنگ تحمیلی 1

   نوشته شده توسط: امید میرشکار    نوع مطلب :خاطرات جبهه ،


آمادگی نظامی و عبادی

حاج آقا (( كیانی )) از بچه های قدیمی گردان حمزه بود. پیرمردی بود رنجدیده و باتقوا. حجت را بر خیلی ها تمام كرده بود. با داشتن چند سر عائله و سرپرستی یك خانواده بی سرپرست، آمده بود جبهه. در قسمت تداركات كار می كرد و همیشه وضو داشت. مشوق بچه ها برای نماز شب و نماز اول وقت بود. به بچه ها می گفت اگر كسی به دلیلی نمی تواند نیمه شب بلند شود، بگوید تا بیدارش كنم. خیلی ها به خاطر راهپیمایی های طولانی و یا ‎آنهایی كه تازه می خواستند خواندن نماز شب را شروع كنند، نمی توانستند به موقع بیدار شوند. برای همین می سپردند به حاج آقا كیانی كه بیدارشان كند. مثلا می گفتند:(( حاج آقا من فلان گروهان و فلان دسته هستم، فلان جا هم می خوابم. بیا، مرا بیدار كن. ))

حاج آقا هم با توجه به همان آدرسها می آمد و بچه ها را بیدار می كرد. بعضی وقتها بچه ها به نگهبانهای دم چادر یا ساختمان می گفتند:(( اگر حاج آقا كیانی آمد، بگو ما را هم بیدار كند. ))

این روال، هر شب، همین طور اتفاق می افتاد. حاج آقا كیانی مسئول تداركات گروهان یك از گردان حمزه بود. یك شب، برادر مهدی خراسانیكه بعد از كربلای پنج فرمانده گروهان یك شده بود، رزم شبانه گذاشت. آتش سنگین هم ریخت و بچه ها را بیدار كرد. بعد آنها را به خط كردو گفت:(( قمقمه ها را پر آب كنید. ))

بچه ها همین كار را كردند و به حالت ستون كشی حركت كردند به طرف كوه های اطراف اردوگاه شهید باهنر ( آناهیتا ) باختران. وقتی به كوه ها رسیدند، مهدی خراسانی گفت:(( بچه ها با یك صلوات، در اختیار آقا كیانی هستند. ))

حاج آقا كیانی هم از بچه ها خواست وضو بگیرند. بعد نماز را به جماعت خواندند. من جزو این گروهان نبودم، اما قبل از آن مهدی خراسانی به ما گفته بود كه می خواهد شب، بچه های گروهانش را بیدار كند، ببرد كوه های اطراف اردوگاه و نماز را به جماعت بخوانند. برادر خراسانی با این كار، می خواست بچه ها از دو جهت آماده نگه دارد؛ هم از جهت نظامی، هم از جهت عبادی.

راوی: برادر محمود غلامی ـ گردان حمزه، لشگر ۲۷ حضرت رسول(ص). 


دوشنبه 26 اسفند 1387

عکس شهدا

   نوشته شده توسط: امید میرشکار    نوع مطلب :عکس شهدا ،
















بقیه مطلب را نگاه کنید...


ادامه مطلب